یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ / Sunday 20 May 2012

Archive: داستان Subscribe to داستان

مثنوی

www.nazpatogh.ir مثنوی عاشقی به در خانه یارش رفت و در زد . معشوق گفت : کیستی ؟ عاشق گفت ، من هستم معشوق گفت : برو ، هنوز زمان ورود خامان و ناپختگان...

متن عاشقانه/سوز عشق

سوز عشق ( متن عاشقانه ) فکر کردن به تو ، کار شب و روز من شده ، بس که حالم گرفته است ، چشمانم غرق در اشکهایم شده …. دیگر گذشت ، تو کار خودت...

تفاوت دوست واقعی و دوست معمولی

تفاوت دوست معمولی و واقعی دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند. دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود. دوست معمولی اسم کوچک...

متن عاشقانه/این رسم روزگاره

این رسم روزگاره… کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی **از آنکه خوب نگاهش کنی. **از آنکه او را در آغوش بگیری . ** از آنکه تمام حرفهایت...

حکایت بهلول و آب انگور

حکایت بهلول و آب انگور روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور...

داستان کوتاه/ظرفیت انسان ها

ظرفیت انسان ها مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد...

داستان کوتاه/پیرمرد و سالک

پیرمرد و سالک پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت .. سالکی را بدید که پیاده بودپیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری؟ سالک گفت...

داستان کوتاه/کلاس فلسفه

کلاس فلسفه پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد،...

داستان کوتاه/عالم فروتن

عالم فروتن گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ? کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و...

داستان کوتاه/به اندازه فاصله زانو تا زمین

به اندازه فاصله زانو تا زمین! روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند: فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل...

Optimized by SEO Ultimate